تابستان است و آلبرت، ویکتوریا، کارل، میلو و نیکلس منتظر سفر به جزیره دورافتادهاند تا از زندگی پر مشغله، والدین و مدرسه فرار کنند. آنها یکدیگر را نمیشناسند، اما همه چیز به نظر خوب میرسد تا اینکه ناگهان نوری عجیب بر روی کشتی دیده میشود و پس از رسیدن به جزیره، ارتباطشان از دست میرود – آنها میفهمند که تنها هستند و هر آنچه در جزیره به نظر میرسد نیست.