در قالبِ یک مدیرِ میانی با آیندهای درخشان در شرکتِ بزرگ، زندگیِ این کارمندِ نخبه ناگهان دچار تحول میشود. به دلیلی نامعلوم مورد توجهِ مدیران بالادستی قرار میگیرد و به جرمِ دروغی از کار برکنار میشود. حتی پس از این، با مجموعهای از شگفتیها روبهرو میشود و یک روز خانه، ثروت و تلفنش را از دست میدهد تا به هیچ چیز باقی ننشیند. در بنبستِ فکری، به پارکی میرسد و با دو کودک برخورد میکند. یاد میگیرد چگونه باقی بماند بدون پول و با این بحران کنار میآید و بهتدریج چیزهای واقعاً ارزشمند زندگی را مییابد. خوبیِ او این است که شخصیتِ بیخیالش تغییرِ قابلتوجهی پیدا نمیکند و برخلافِ کینه و تلخی، عشق و کمکِ آدمها به او انگیزه میدهد تا گام به گام پیش برود.