پس از اینکه در آشپزخانهاش بر اثر خفگی با ساندویچ قهرمان دچار یک تجربه نزدیک به مرگ میشود، بث هارپر - همسر و مادر غایب - زنده میشود و ادعا میکند که اکنون میتواند با خدا صحبت کند. دختر نوجوانش، امیلی، وحشتزده است و شوهرش، تام، شکاک است. اوضاع بدتر میشود زمانی که معشوقه سابق تام، کارلی مککنا، پس از یک برخورد نزدیک با رعد و برق در حیاط جلویی هارپرها به کما میرود.