فنگ پیاوپیاو به نظر دنیا باوقار میآید—هنرمند، اهل مطالعه، به موسیقی علاقهمند و همیشه کتابی در دست دارد. اما در میان کتابها مانهو وجود دارد و تمامی نقاشیها و خوشنویسیهایش در واقع اثر پدربزرگش است. او به طور تصادفی همکلاسی خود وی چو را با تایچی یادگرفته از پدر بزرگش نجات میدهد و از آن زمان زندگیاش با وی چو و تایچی درهم میآمیزد. اما چون پدربزرگش یکبار به قبيله تایچی خیانت کرده، باید همواره تصمیم بگیرد که آیا از مهارتهایش برای نجات جانها با ریسک نشان دادن هویتشان استفاده کند. به زودی میفهمد که وی چو نیز راز خودش را دارد — او وارث همان قبیله تایچی است که پدربزرگش قبلاً خیانت کرده بود. آیا او ابتدا راز او را کشف میکند یا اینکه او راهی برای روشن کردن نام پدربزرگش پیدا میکند؟