کوئیزومی آکیرا، فرزند هنرمند محبوبی، به سینمای کوچک یکی از روستاهای دور در استان کوچی سفر میکند تا به عنوان آخرین نمایش قبل از بسته شدن درهای سالن، فیلم پایانی را تماشا کند. فیلم در همان روستا اما در دهه سی Showa (دهه ۱۹۵۰) و در سالهای پس از جنگ اتفاق میافتد. داستان درباره سربازی جوان است که روزی روی سرزمین ساحل پهلو میگذارد و حافظهاش را از دست داده است. او از سوی خانواده مالک سینمای روستا «فرزندخوانده» میشود و به نام شیمتانو تارو شناخته میشود. هرچند گذشته او همچنان نامعلوم باقی میماند، تارو با بسیاری از ساکنان روستا دوست میشود، عشق به فیلمها را کشف میکند و با دختری پرشور و جسور عاشق میشود.