هامبورگ دهه هشتاد میلادی، آلِکس تاکسیدار است. صداها خشن است، بارها تاریک و بلندگویان، مردم مدام درباره هر چیزی بحث میکنند، سیگار کشیدن در همه جا رایج است. آلِکس به دنبال عشق و آزادی است و با دیترخ رابطه دارد. عشق نیست، اما رابطه جنسی خوب است. با مارس، زنی کوتاهقد و با وقار، چیزهای بیشتری مییابد. بقیه داستان در دستوپنجه نرم کردن با مسافران، بیتفاوتها و سرنوشتباختگان، اوباش و مزاحمان دیگر میگذرد. چنین زندگی میتواند ادامه پیدا کند؛ آلِکس از زندگی خود فرار میکند و در این کار ممکن است مارس را از دست بدهد و دیترخ را نیز از بین نبرد. آیا کودکی کوچک با همان اشتیاق بیپایان به آزادی مانند او وجود ندارد.