پس از ۳۵ سال زندگی در شیکاگو، دونال به ناچار به هایلندهای اسکاتلند بازمیگردد تا با برادر بزرگترش، سندی، که از او جدا شده، آشتی کند. سندی به دونال نیاز دارد تا کارخانهی تولید ویسکی خانواده را به عهده بگیرد وگرنه مجبور به فروش آن و کنار گذاشتن میراث خانوادگی خواهد شد. اما این دیدار دوباره برادران را وادار میکند تا با گذشته و دلیل واقعی ترک گلنروتان توسط دونال روبرو شوند.