پس از گذراندن سه سال در زندان به خاطر یک سرقت بانک، جو داسکو آزاد میشود و با پسرش دوباره ملاقات میکند. آنها با هم به دنبال کار در میادین نفتی تگزاس میروند. از آنجا که جو داسکو نمیتواند شغل ثابت و صادقانهای پیدا کند، به همراه چند مردی که در طول راه با آنها دوست میشود، تلاش میکند تا پسر یک بارون نفتی را ربوده و به گروگان بگیرد. این آدمربایی شکست میخورد و جو داسکو کشته میشود. پسرش جوی سپس تنها میماند اما آنچه را که پدرش برایش جنگید و جان داد، به ارث میبرد.